خنجر هاي ناپيدا در دست هاي پيدا
آفتاب قلبم را مجروح كرده است
تا زماني را كه حتي از نبودنش لذت مي بردم
اينك در بودنش نا اميد باشم
لعنت به هرچي دست نامردِ
لعنت به هرچي درد خنجر ِ
لعنت به هرچي درد نامردِ
دست هايش از سرزمين روياها
و خودش از درياي مهرباني ها
نامش دايهء زمين
و گيسوانش جنگل عطرآلود بهين
و چشمانش اقيانوس بي انتهاي خيال
اينك اي مهربان ،
اي مهردار ،
اي مهر آفرين ،
اي مهرنام ،
اي راز مهر بر روي زمين ،
مهر من را از من نگير !!
مهراوهء من را كه از دشت دوست داشتن
و نه عشق آمده است
به من برگردان !!
و اين آسمان را كه قرن هاست
رنگ مهر را نديده است
و تنها در يخ شب تا گردن در آب فرو رفته است
به قدم هاي دختر آفتاب روشن ساز
و يا به نام دوستي در آن غرق كن !!!

